مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

871

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

ديگر اينكه عثمان چون خليفه شد و بر منبر رفت بر پلهء بالاى منبر نشست ، همان جايى كه پيامبر مىنشست . ابو بكر يك پله پايينتر آمده بود به عنوان بزرگداشت مقام پيامبر و عمر از پلهء ابو بكر يك پله پايينتر نشسته بود ، بدان گونه كه پاهايش در زمين بود . زيرا منبر دو درجه داشت . مردم در اين باره سخن بسيار گفتند و طعنه‌ها زدند . عثمان خطبه‌اى خواند و گفت : « اين مال خداست من به هر كه دلم بخواهد مىدهم . خداوند هر كه را كه نمىخواهد و ناخوش دارد خوار گرداند . ! » پس عمّار بن ياسر برخاست و گفت : « من نخستين كسم كه نمىخواهم . » عثمان به دو گفت : « اى فرزند سميّه ! بر من دليرى مىكنى ؟ » آنگاه بنى اميه بر سر عمار تاختند و او را چندان زدند كه بيهوش گرديد و گفت : « اين نخستين آزارى نيست كه من در راه خدا مىبينم . » عثمان . عبد الله بن مسعود را زد چرا كه وى در قرائت با عثمان مخالف بود . پس آنگاه اشتر نخعى با دويست سوار از مردم كوفه و حكيم بن جبله عبدى با دويست سوار از مردم بصره و عبد الرحمن بن عنبس [ 1 ] بلوى كه ششصد سوار از مردم مصر همراه او بودند - و از آن جمله بود عمرو بن حمق و محمد بن ابى بكر - همگان روانه شدند تا رسيدند به ذى خشب ، يك فرسنگى مدينه . در آنجا فرود آمدند و كس نزد عثمان فرستادند تا با او سخن بگويد و او را راضى گرداند . عثمان گفت : « چه كار مرا زشت مىدانيد ؟ » گفتند : « زدن عمار . » گفت : « به خدا سوگند من چنين فرمانى ندادم و نزدم . اينك اين دست من در اختيار عمار تا قصاص كند . » گفتند : « كار زشت ديگر اينكه حروف را يكى كردى . » گفت : « حذيفه آمد و گفت تو چه خواهى كرد اگر گفته شود قرائت فلان و قرائت فلان و همان گونه كه اهل كتاب اختلاف كردند ، مسلمانان نيز اختلاف كنند . حال اگر كار درستى است از جانب خداوند است و اگر خطاست از سوى حذيفه . » گفتند : « عيب ديگر اينكه نابخردانى از خويشاوندان خود را بر سر كارها گذاشتى . » گفت : « بايد كه اهل هر شهرى بياييد و صاحبتان را از من بخواهيد تا من او را بر شما امارت دهم . » سپس على به ذى خشب فرستاده شد و ايشان را خشنود و خرسند كرد و بازگردانيد و ايشان روانه شدند . چون به حسمى رسيدند سوارى از نزديك ايشان گذشت كه نامه‌اى داشت براى ابن ابى سرح كه آن مردمان را بكشد [ 2 ] و مردم به سخنان راست و دروغ پرداختند . پس عثمان خطبه‌اى خواند و گفت : « آنچه شما گفتيد شنيدم و اينان براى كار

--> [ 1 ] صحيح : عديس . [ 2 ] رجوع شود به تاريخ الخلفاء ، سيوطى ، چاپ محمد محيى الدين عبد الحميد ، ص 158 .